پيش صاحبنظران ملــــــک سليمــان باد است
بلکه آن است سليمان ،که ز ملــک آزاد اسـت
برای قامت بی مثال پدربزرگی که روز جمعه ی سرد ۱۳ دی ماه سال هشتاد و يک، برای هميشه آرميد .. پدر بزرگی که اولين کسی بود که اسم عشق و تصميم ازدواج اولين نوه ی پسرش را شش ماه قبلش ، نيمه شب و روی تخت بيمارستان از او شنيد ، چشمانش برق خوشحالی و اشک زد ، پرسيد و خوشحالی و تبريک اش گفت. و افسوس که ۴ ماه زود در خاک آرام گرفت و نبود که ببيند بغض پنهان من را در شب بله برون اردی بهشت ماه هشتاد و دو .. عزيز ناميده بودندش و عزيز بود و خواهد ماند برای هميشه و برای من ..، .
نظرات ()
يه مسافرت ۲۴ ساعته به تبريز .. صبح پنج شنبه رفتيم .. سر حال بودم توی ۵ ساعت و نيم رفتم .. ظهر ناهار خوشمزه ای رو مهمون ماه بانو بوديم .. بعد از ظهر پرسپوليس پروين جلوی راه آهن فيروز کريمی متوقف زد .. صفر -صفر .. عصر طبق معمول من در تبريز ، من بودم و ماه بانو و خواهر خانوم دکتر ما و مرکز خريدهای تبريز .. جالبه که فقط لباس ها مردونه .. خواهر خانوم کلی غر زد که چرا اکثر جنس ها مردونه ست ..ماه بانو هم چند باری به من ياد آوری کرد که من چقدر عشق خريد لباس دارم .. من اما حال می کردم برای خودم .. شب جيب خالی من بود و گشاده دستی ماه بانو با شامی به نام پيتزا و غذايی ايتاليايی در منووو به نام آلفردوووو !! که سرش کلی سر به سر مدير اونجا گذاشتم .. جالبه همه چيز اين تبريز .. فرداش يه سری به زادگاه پدر زديم و صله ی رحمی و پدر هم بانی يه وصلت خيری شد که کلی باعث خوشحالی عده ی زيادی آدم شد .. چند سالی بود که اين مشکل هيچ جوری حل نشده بود .. موقع برگشتن پيچيدم طرف قبرستان .. سری به اهل قبور .. اون قسمت رفتن به قبرستون برام خيلی جالب بود .. هوايی پاييزی .. گورستانی خلوت .. با سنگ قبر هايی آشنا .. خيلی نگذشته از اون زمانی که هر کدوم از اون صاحب سنگ ها صاحب عظمتی بودند توی آذربايجان و بعضن ايران .. من از يه طرف قدم می زدم .. بابا از طرف ديگه ..اما الان همه خوابيده به زير خاک و لابه لای اونا همه جور آدم .. از دکتر و مهندس و معلم گرفته تا مرده شور و رفتگر و گدای وسط ميدون شهر ..همه خوابيده در کنار هم .. جالب بود .. جالب .. عصر هم خداحافظی با تبريز و برگشتن به سوی تهران و بغض توی دل من و لب گزيدن های ماه بانو که اشک رو نذاره در بياد .. جاده شولوغ بود و بارون و تگرگ و برف و ترافيک .. نتيجه ۷ ساعت و نيم و خستگی من .. فردا شنبه بود و روز ديگری .. بازم شروع کار و هفته .. ای زندگی بچرخ تا بچرخيم ..
يه چيز جالبی هم چند وقتی هست اتفاق افتاده .. کاملن پدر رو درک می کنم .. خيلی از حرفايی رو که باهاش مشکل داشتم .. منطق خيلی از کارهايی رو که نمی فهميدم ، حل شده برام .. خواهرم توی راه می گفت که تو خودت سه سال پيش با اين کار مشکل داشتی و نظر من اين بود که اونم سه سال ديگه با الان من موافق هست .. آدم وقتی توی جامعه زندگی بکنه .. مستقل باشه و < مستقل > تصميم بگيره .. اون موقع راحت می تونه خيلی از مسايل رو تجزيه و تحليل بکنه .. البته منظورم از تصميم ، تصميم هايی هست که خودت می گيری و نتيجه رو هم خودت می بينی بدون اينکه پشت گرمی به کسی داشته باشی و يا آخرش با بهونه بخوای بندازی سر شخص ديگه ای ..جالب هست که به نظر می رسه پدر هم راجع به رفتار من همين نظر رو داره .. نه اشتباه نکن .. ما هنوز هر دو کار خودمون رو می کنيم و روش خودمون رو داريم ولی جالبه که هدف مشترک هست و کاملن هم راه اون يکی رو قبول داريم .. پدر مديريت کار فروشگاه بزرگش رو سپرده به من .. چيزی که خيلی با اخلاقی که داشت جور در نميومد .. خب .. من اما جالبه با اينکه سر تمام کارها خودم تصميم می گيرم و اون هيچ اصراری به کاری نداره .. گاهای وقتا مصرانه ازش می خوام که فلان کار رو با روش خودش پيش ببره .. چون می بينم برای کارهای متفاوت روش های متفاوتی هست .. در هر حال چيزی که هست الان کاملن از تجربه ی چند سال کار مستقل خودم راضی هستم .. از کار تجارت کوچيکی که الان داريم لذت می برم و کار مهندسی و نظارت و اجرا رو هم که با همزمان با رفقای قديمی ادامه می دم .. اين قضيه کاملن و به شدت برای هر دوی ما راضی کننده و مطلوب هست .. به خصوص برای من که از اولش استقلال رو دوست داشتم و هيچ وقت دنباله رو نبودم .. راستی يکی بهم ميگفت من همون <مايکل> توی فيلم پدر خوانده هستم .. من که حقيقتش خيلی خوشحال شدم .. عاشق روشش ، مديريتش و حمايتش از افرادش هستم .. صرف نظر از چيزای ديگه ش که اگه بگم باعث دردسرم می شه ..
و
اين آلبوم عکس های من در کلوب هم چند تا امکان جالب بهش اضافه شده .. مثل رفقا و خبر و لينک و اين حرفا .. راجع به عکس ها به خصوص عکس اون ماشين له و لورده که رفق گاهن می پرسن، بگم که نگران نزنيد .. چيز جديدی نيست مال ۱ سال و نيم پيش هست .. مال شهرک شمس آباد .. اتوبان تهران -قم .. بقيه عکس ها هم هيچ کدوم مال امسال نيست .. الان پير تر شده ی چهره ی ما .. يه چند تا عکس جديد هم اضافه کردم ..
نظرات ()
اين خانوم که بغل جام جهانی قدم می زنه و هی جام اون رو بغل کرد و اون جام رو بغل کرد ، ستاره مدل آلمان هست و يکی از کسايی که نقش عمده ای بازی کرد تا جماعت ايرانی برنامه افتتاحيه رو قيچی و قرمه ببينه از سيمای ايرانی ..

و
الان قرعه کشی جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان انجام شد .. گروه چاهار : مکزيک - ايران - پرتغال - آنگولا .. خب مبارکه .. با ۱۰ گل خورده .. احيانا ۱ يا ۲ گل زده و نود درصد بدون امتياز يا به احتمال ۱۰ درصد يک امتياز بر ميگرديم خونه ! اين رو گفتم تا ديگه شيش ماه آينده با ادا و اطوار های اعصاب خورد کن برانکو ، اعصابمون رو از بين نبريم .. هچ فرقی نداره کی مربی باشه .. نه از پس مکزيک بر مياييم .. نه قيافمون به وايسادن جلوی رفقای فيگو می خوره .. بازی آخر با آنگولا - با توجه به خوردن ۸ تا گل توی دو بازی قبلش و خبر داشتن از حذف قهرمانانه مون - رو هم تا نصرتی و گل محمدی رو داريم غم بردن نداريم .. مگه اينکه کريم باشه .. اونم برای احيانن ۱ امتيازی که اولش گفتم ..
پی نوشت : خوندنی می شه نوشته هايی که احتمالن از فردا خواهند گفت قرعه ی مناسبی داريم و ما از پس مکزيک و پرتغال بر مياييم و آنگولا رو له می کنيم و تيم دوم اون يکی گروه که احتمالن هلنده هم در مقابل ما کار مشکلی داره .. . آره خب .. (:
و
حرف عکس :

اگه گفتين کراوات برانکو کجاست ؟
و
تکلمه ی بعد از تحرير :
اينم حرف های امير حاج رضايی کارشناس فوتبال که حرف دل خيلی ها هم هست .. به فدراسيون دادکانی که اصرار داره حتمن قبل از اسمش عنوان دکتر رو هم قيد کنن : << ترجيح مي دهم تا جام جهاني درباره تيم ملي صحبت نکنم». امير حاج رضايي ضمن بيان اين مطلب گفت : انسان زماني صحبت مي کند که حرفهايش ارزش داشته باشد.
متاسفانه در کشور ما حرف اهالي فوتبال پاسخ نمي گيرد ، پس ترجيح مي دهم سکوت کنم. اميدوارم سکوتم به رضايت از فدراسيون تعبير نشود ، چون اين نوعي اعتراض است.
کارشناس فوتبال کشور که با ايپنا صحبت مي کرد ، با اشاره به صحبتهاي رئيس فدراسيون فوتبال مبني بر اين که منتقد تيم ملي بايد شرايط انتقاد کردن را داشته باشد ، گفت : اسم اين تيم ، تيم ملي است و نبايد براي آن خط کشي و مرزبندي کرد. 70 ميليون ايراني مي توانند در خصوص اين تيم صحبت و اظهارنظر کنند. اين تيم به همه تعلق دارد و نبايد حق اظهارنظر را از کارمند و کاسب دريغ کرد. حاج رضايي سپس افزود: با توجه به تدابيري که براي تيم ملي انديشيده و سخناني که گفته مي شود ، هيچ اعتقادي به فدراسيون و کادر فني تيم ملي ندارم چون هرگاه که درخصوص تيم ملي صحبت کرده ام ، با دهن کجي از سوي فدراسيون مواجه شده ام. پاسخهاي فدراسيون جوابگوي نياز فوتبال ما نيست. فدراسيون حرف و انديشه را با هتاکي پاسخ مي گويد. پاسخ انديشه را بايد با انديشه داد نه با ترور شخصيت. عملکرد فدراسيون پس از صعود به جام جهاني و پاسخهاي کادر فني مرا به اين نتيجه رسانده که هيچ اميدي نمي توان به طرز تفکر آنها داشت.>>
نظرات ()
ســراپــا اگر زرد و پژمــرده ایم
ولی دل به پاییـــز نسـپرده ایم
چو گلـــدان خالی لب پنجـــــره
پر از خاطرات تـــرک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، مـــا دیـده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیـــل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان، گردنیـم
اگر خنجــر دوستان، گــرده ایم
گواهی بخواهید: اینکــــــ گواه:
همین زخم هایی که نشمـرده ایـم
دلی سر بلند و ســـری سـر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
و
هواپيمای سی-صدوسی ارتش سقوط کرده روی يه مجتمع مسکونی .. کلی آدم کشته شدن .. کلی آدم مجروح شدن .. دل همه به درد اومده .. هر کسی اگه يه خورده آدمه و قضيه رو ديده و شنيده ابراز تاسف و هم دردی می کنه .. خيلی بده که معاون ارتش پشت تلفن توی جواب مجری خبر که ميگه اين چاهارم و پنجمين نوع از اين هواپيماست که توی اين چند ساله سقوط کرده ، بگه اين يه امر طبيعی هست برای اين هواپيماها ، حتا توی کشور سازتده اش و به هر حال نقص فنی ناگهانی پيش مياد .. هر چی سنگه مال پای لنگه .. اين ناگهانی ها ديگه توی مملکت ما ناگهانی نيست .. داره روزمره و طبيعی می شه .. اين درده .. .
نظرات ()...
آب را گل نکنيم .. شايد اين آب روان می رود پای سپيداری تا فرو شويد اندوه دلی .. دست درويشی شايد .. نان خشکيده فرو برده در آب .. چه گوارا اين آب .. چه زلال اين رود .. مردم بالا دست چه صفايی دارند .. چشمه هاشان جوشان .. گاوهاشان شيرافشان باد .. من نديدم ده شان .. بی گمان پای چپرهاشان جاپای خداست .. ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام .. بی گمان در ده بالا دست چينه ها کوتاه است .. غنچه ای می شکفد .. اهل ده باخبرند .. چه دهی بايد باشد .. کوچه باغش پر موسيقی باد.. مردمان سر رود ، آب را می فهمند ، گل نکردندش ، ما نيز آب را گل نکنيم.. ،
از در گلستانه ی سهراب با صدای استاد شهرام ناظری...
نظرات ()
من امروز تولدم بود .. روز ۵ آذر .. ۲۹ سال تموم .. آغاز سال سی ام زندگی .. هی هی ! انگاری ۵ آذر سال ۱۳۵۵ همين ديروز بود که اولين داد رو توی بيمارستان امين صادقيه زدم .. جالبه که هنوز هم دارم داد می زنم .. اون موقع شايد دور و وری ها ميگفتن نازی ! نازی ! گريه نکن ! جيغ نکن ! داد نزن ! و الان حتمن زير لب ميگن اينقدر داد بزن که اين روز ۵ آذر يه بار هم توی صفحه ی آخر شناسنامه ت ثبت بشه !! .. . جالبه ! زندگی چيز غريبيه ! بايد حسش کرد ! برای هر کسی يه جوری پيش مياد .. توضيح دادنی نيست اصلن .. توی بچه گی .. اون خيلی دور ها .. اگه ازم می پرسيدن دلت می خواد چيکار کنی .. چيکاره شی .. توی سی سالگی ..کجا نشسته باشی و کجا وايساده باشی .. هرچيزی رو فکر می کردم غير از امروز .. کسی چه می دونه .. ولی مطمئنم و شک هم ندارم که اگه ۵۰ سالگی رو ديدم ، هر چي هستم ، غير از اونی که الان و امروز فکرش رو ميکنم .. به هر حال امروز ، روز تولدی بود که راجع به روز تولد هيچ احساس خاصی نداشتم .. انگاری اينم شد يه جور عادت .. غير از احساس خوشحالی از بودن و داشتن ماه بانو در کنارم، پدر و مادر و خواهر های خوب خودم و ماه بانو در کنارم .. و داشتن دوستان خوبی که از دور و نزديک sMs و تلفن زدن و تبريک گفتن .. شب خوبی رو داشتيم توی خونه ی ماه بانوی عزيز .. شامی مفصل و بسيار رژيم باطل کن ! اتاق جشن با تزيينات منحصر به فرد دايی سه تا بچه ها ی آينده مان !!.. رقص کردی و بندری عمه ی پر از شر و شور و خوب ماه بانو و هيجان ساير اعضای خانواده و شاباش های اساسی و کادوهای بسيار زيبا ، به ويژه پوليور پروفشنال کنز ! از ماه بانو ! جزو جشن تولد های عالی بود اين شب عزيز .. شب جهانی آراز .. آخرين جشن تولد در خانه ی پدری .. آخرين جشن تولد دهه ی سوم زندگی .. ورود به سی سالگی ات مبارک ..
نظرات ()
امسال اين فصل پاييز که من خيلی دوستش می دارم هنوز طلوع نکرده ، زمستون شد .. اما خب امروز روز اول آذر هست .. ماهی که به اندازه ی تمام پاييز دوستش می دارم .. اين شب ها به نسبت شب های قبل اوضاع يه کم پاييزی تر شده .. ماه بانوی عزيز هم الان توی قطار هست و دوباره برای چند روز مياد پيش من و خب اين من رو خيلی شاد و خوشحال می کنه .. اين دفعه ی آخر خيلی دلم براش تنگ شده .. به نظرم خيلی حرف دارم که بايد بهش بزنم .. امروز که زنگ زد يه خورده دلخور بود که از سرکار کمتر بهش زنگ می زنم .. البته خب من چند روزه ناهار رو ساعت چاهار می خورم و روزنامه هام هم نخونده به سبد باطله ها ميرن .. اما حتمن حق داره ! از همين تريبون صميمانه ازش عذر خواهی کرده و قول می دم که خيلی غرق کار نشم و توی روز چند دقيقه هم نفس بکشم .. اما خب يه مساله جالب اينه که اصولن من به کارم خيلی علاقه دارم و از اونجايی که تقريبن خودم هم برای تمام کارها تصميم می گيرم و مديريت فرد گرا رو بيشتر قبول دارم اينه که الان توی روز وقتم خيلی پر هست و به نظرم تا زمانی که کارها روی يه روال مشخص بيفته که بدونم چند روز يه مسافرت برم نظم مجموعه به هم نمی خوره ، لازم هست .. خصوصن توی اين روزهايی که داريم يه فعاليت های جديدی می کنيم که انرژی فکری زيادی می بره ازم .. در هر حال اين چند خط رو نوشتم تا اين روزها هم يادم باشه .. الان که نوشته های ۲-۳ سال پيش رو خودم رو می بينم و سير و روند کارا رو می بينم کلی جالبه برام .. آها ! چند تا دی وی دی عالی هم آماده شده تا چند شب آينده کلی فيلم ببينيم با هم .. اين ماه بانو ی ما عاشق فيلم هست و البته از نوع ترسناک و همش به من می خنده که به بهونه ی خوابم اومدن از ترس ميرم زير پتو !!! هی هی هی ! شير که پير می شه براش حرف در ميارن !، رفقا ! تا جوونين و مجرد قدر خودتون رو بدونين ... (:
پ.ن: سايت کلوب يه اماکن جالب برای ساختن وبلاگ شخصی و آلبوم عکس ها داده که يه کم باهاش ور رفتم که لينک صفحه ی خودم رو هم گذاشتم سمت راست وبلاگ .. جالبه ..
نظرات ()
چی ميشه وقتی عشق اسبق شما با عشق سابق شما مسابقه داشته باشن !! دلت می مونه اين وسط که برای کدوم دلبر بتپه !! خب ! ديشب آرژانتين عزيز با انگليس عزيز تر مسابقه داشتن ! آخر فوتبال رو می تونی هميشه توی مسابقه ی اين دو تا تيم ببينی و لذت ببری ! و اينجوری شد که انگليس توی يه بازی دراماتيک ظرف ۵ دقيقه ی آخر بازی نسخه ی آرژانتين رو پيچيد !! هر چند که هوادارانش و از جمله اين آرش هی جيليز و ويليز کنن که پنالتی شون دود هوا شده ! اين چيزی از درد ۲ گل مايکل اوون عزيز به آرژانتين کم نمی کنه ! نتيجه ۲- ۳ و برد انگليس واقعن لذت داشت ! از همين تريبون تسليتی داريم بر آرش با وفا ! تسليت .. تسليت .. سيمور با شخصيت !!! (:
نظرات ()
يه طراح جواهر خونه ۱۰۰ ساله ی خودش رو حراج کرده .. با يه اشانتيون هيجان انگيز .. خود خانوم اشانتيون هستن !!! جل الخالق ! توی سرزمين کفر عجيب تر از علم ميبينين ... (: برای اطلاعات بيشتر اينجا رو ببينين .. برای ديدن منزل هم اينجا رو ببينين .. خود عروس خانوم هم رفته گل بچينه ..
نظرات ()
...
چی ميشه نوشت ؟ ماه بانو دوباره برگشت تبريز ! من تنها ! من خسته ! آراز آغلادی گئيدی يادی ! از اونور هم پرسپوليس به استقلال باخت .. بازی مضحکی بود .. دريغ از يه جو برنامه توی بازی پرسپوليس .. البته از باختش ناراحت نشدم خيلی ... تکراری شده خيلی از چيزای تيم .. اميدوارم يه تغييراتی و اين بار يه کمی درست تر - هيچ وقت نمی شه توقع کار درست رو داشت توی اين مملکت غريب ! انگاری !!! - توی پرسپوليس پيش بياد ... رييس تربيت بدنی عوش شده .. هنوز هيات مديره انتخاب نکرده .. نمی دونم چقدر بايد برای کار درست انجام شدن و سيستماتيک شدن و حداقل شبه حرفه ای شدن ساده ترين مسايل توی اينجا بايد انتظار کشيد .. ديگه اينکه ۲ روز تعطيلی خوش گذشت .. من خودم شب پنج شنبه اعلام کردم که ماه رو ديدم ! و پنج شنبه کار تعطيل بود و با ماه بانو رفتيم خريد و گردش .. جمعه هم با دوستان با معرفتی که خيلی وقت نديده بوديمشان رفتيم يه رستوران خوشگل که کشف آراز بوده و ناهار مفصلی از غذای ولايات شمالی از قبيل ۴۵ رقم ترشيجات و ۱۲ رقم ماست جات ! همراه با خوراک غاز و اردک و مرغابی و چار مرغ ! زديم و خيلی هم خوشمزه بود و خوش خوشانمان شد در اين فصل خطر به ابتلای آنفولانزای مرغی ! - عجيبه که سر جريان وبا هم چه سبزی خوردنی می خورديم ما - خلاصه اون هم از عمر روزی بود که حالی کرديم ..
و
اينجا رو هم ببينين .. عکس های منتخب بی بی سی هست و اين حرفا .. منم خودم از اين عکس که اينجا گذاشتم خوشم آمد ..

نظرات ()
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت سرد غمناکش.
ساز او باران ، سرودش باد،
جامه اش شولای عريانی ست.
ور جز اينش جامه ای بايد.
بافته بس شعله زر تار پودش باد.
گو برويد ، يا نرويد ، هرچه در هرجا که خواهد ، يا نمی خواهد.
باغبان و رهگذاری نيست.
باغ نو ميدان،
چشم در راه بهاری نيست.
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برويش برگ لبخندی نمی رويد،
باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟
داستان از ميوه های سر به گردونسای اينک خفته در تابوت پست خاک می گويد.
باغ بی برگی
خنده اش خونيست اشک آميز.
جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن.
پادشاه فصلها ، پاييز
...
ماه بانو امشب از سفر مياد - فقط برای چند روز - .. قراره بازم 50 FIRST DATESرو ببينيم ..،
نظرات ()
دوستی دارم دکتر ! با لقب مواد فروش ! حدود 5-6 سال پیش توی شبکه ی BBS آشنا شدیم با هم ! خیلی پیش تر یا قرار های انجمنی داشتیم با هم یا فوتبال یا قرار تولد بچه ها و يا قرار های مرسوم شبکه ای که بیشتر در ارتباط بودیم با هم ! اما خب روزمره گی ها و زندگی و کار من و سربازی اون و زندگی متاهلی اون فاصله انداخت بین قرار ها ! البته ما هیچ وقت هم با هم شیش دنگ صمیمی و تو در تو نبودیم به اصطلاح ، اما خب .. خیلی وقتا شاید حرفای همدیگه رو می فهمیدیم و برام جالبه هیچ وقتی هم اختلاف نظر اساسی نداشتیم با هم سر موضاعت مختلفی که روش بحث می کرديم - موضاعاتی مثل دعواهای باحال شبکه ای که هيچ وقت هيچ دو نفر مثل هم فکر نميکردن حتا اگه با هم بودن .. اما ما چه تو انجمن ورزشی((: و چه مدب (((: و چه فرندلی (: و ساير قضايا و بقايا !!! تقريبن مثل هم بوديم - . امروز که باز طبق معمول اسپمر کبير ، اسپم زد که وبلاگش آپ دیت شده .. یه نوشته ی جالب داشت .. نوشته ای که شاید نه الان که 1-2 سال پیش دغدغه ذهنی من شده بود برای مدتی . نوشته ش راجع به دوستی ها و وضع ادامه ی اون و نوع روابط هست . می دونی رفیق ! به نظر من این برای هر کی توی هر دوره ای یه جوری پیش میاد ! رفيق! تو که دکتری ! بحثت علی حده ست اصلن ! به رگ نيگا کن ، بعد ازش خون بگير ! یه زمانی دوستی یا دوستایی داری و اشتراکاتی از قبیل ورزش و نوع تفریح و علاقه برای اوقات فراغت که شما رو خیلی به هم نزدیک می کنه ! وقتی شرایط یکی يا دو تا یا تو عوض می شه ! خب وضعیت رابطه هم فرق می کنه ! مجرد و متاهل هم نداره . دختر و پسر هم نداره .به نظر من توی هر دوره ای يه اشتراکاتی هست که بعضيا می مونه بين دوستان و بعضيا تارخ مصرفی داره و تموم می شه و البته اين به غير از رابطه های دوستی دو نفره هست که حالا فرقی نميکنه بين دو تا دوست چه هم جنس و چه غير باشه که طرفين دعواشون ميشه و ميزنن به تير و تخته و تیپ و تار هم و تموم ميشه و خلاص . خود من هم خیلی موافق این قضیه نیستم و تا حالا هم سعی کردم که رابطه های خوب رو که بالاخره یه دهه یا کمی کمتر از بهترین موقع های زندگی مون هست رو نیگه دارم ! تا لااقل وقتی 10 سال دیگه دارم برای بچم تعریف می کنم نگه آدم های این خاطره هات کجان ؟. و باز هم البته می دونی که دست خود ما هم نیست همیشه ! به قول تو رفاقت باید دو طرفه باشه .. آویزونی و روی غرض و مرض نباشه ! خود من یه زمانی عقیده داشتم باید برای ادامه ی دوستی و دوست و رفیق کوتاه اومد تا دوستی رو داشت ، به قول اون رفيقمون گاهی بايد برای ادامه ی دوستی خودت رو به نديدن بزنی و يابو آب بدی .. شايد يه زمانی يه دوستی گرفتاره .. رفيقی توی حسه .. دستش بنده .. فکرش قاطيه .. اينا قبول ولی خب به مرور وقتی می بینم که دوست من ديگه هميشه غرق توی موقعیت ها ی کاری و علاقه های جدیده و حتا دیگه من خیلی وقتا نمی تونم با علایق جدید اون کنار بیام ، خيلی وقتا يادش ميره حال من رو بپرسه .. خيلی وقتا وقتی می گه خب ديگه چه خبر .. قبل از اينکه من حرفم تموم بشه .. جمله ی بعدی رو که خب ديگه چی کار ميکنی رو فارغ از جواب قبلی من آماده کرده و حرف زدن و احوالپرسيش بيشتر به يک ادای تکليف می مونه تا احوالپرسی .. مجبورم منم دورادور باشم ..چه خودت می دونی که بازم اون سالی 2 تا sms از مثلن تو که آدم حس می کنه از روی اجبار نیست و برای احوالپرسی هست ، يا اون ماهی يه دونه زنگ از اون يکی دوست گرفتار که توی تموم به هم ريختگی ذهنيش تو رو يادش هست و وقايع زندگيت رو دنبال می کنه .. ارزشش بیشتر از هفته ای 2-3 بار احوالپرسی از روی عادت بعضی دیگه از دوستاست که به قول خودت از ته دل نیست و دیگه هیچ لذتی نمیشه ازش برد .. در هر صورت به نظرم این چرخه ای هست که می چرخه و ما ها حتا اگه یه زمانی هم خیلی ادعامون می شده ، که خیلی با نسل های پیش فرق داریم ، هیچ فرقی نداریم .. نشونه و گواهش هم اینکه الان خیلی از دوستای جوونی و نوجوونی پدر و مادرمون هستن که فقط عکسی ازشون هست توی آلبوم و ما نمیشناسیمشون .. آلبوم خودت رو هم ورق بزنی شاید الان گاهی خوشحال بشی و گاهی ناراحت .. اما به احتمال زیاد 10 سال دیگه بی تفاوت میشی و اونقدر گرفتاری که مهم نیست برات .. . شايد داداش : به قول قيصر دو دفه که آفتاب سر اين ديوار بيفته و اذون مغربو بگن ديگه همه يادشون می ره که ما کی بوديم و چی شديم .. ((: . در گذرگاه زمان ، خيمه شب بازي دهر، با همه تلخي و شيريني خود ميگذرد، عشقها ميميرند، رنگ ها رنگ دگر ميگيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده بجا مي ماند.. به نظرم هر روز توی زندگی چیزای مهم تری هم هست که پیش میاد - و اصلن منظورم نيست که رفاقت های درست رو داشتن و وقت گذاشتن سرش مهم نيست .. شايد به نوعی بخوام بگم که داداش ! آخه عشق يه سره باعث دردسره - و البته تموم این حرفا يه استثنای شیرین داره و اون سه ، چار، پنج تا دوست خوبی هست که تموم این مدت از تموم اين بلايا و روزمره گی ها و این آتیش ها و حرفا و حديثا گذشتن و الان هم موندن دور و برت - که دور هم جمع بشين و هنوز از ته دل بگين و بخندين و حال کنين - و این خیلی خوشحال می کنه آدم رو .. خیلی پراکنده و چپکی شد این متن درست به اندازه ی متن تو .. حوصله ویرایش و برگشتن هم ندارم که فقط 5 دقیقه تا بازی یوووه و میلان مونده .. اميدوارم ميلان با آقامون آنچلوتی ، کاپلو و يوووه رو سوسک کنه !! (: .. سرت خوش باد ..
نظرات ()
من می دونستم که خيلی از چيزايی که دارم فقط برای خود من ارزش داره ولی واقعيتش مفت گرونه ! حالا حکايت وبلاگ پادشاهی هوخشتره با ۴ سال قدمته ! آره جونم ! اين وبلاگ مفت گرونه و فقط ۰.۰۰ دلار می ارزه ! شما هم اگه می خوای بدونی سايتت چند چوق می ارزه اينجا رو کيليک کن !
تکلمه به ياد شهر قصه : چی می گی آقاجون ! همين عاج رو - تو بگير وبلاگ رو - جون من ، جون شما ، جون همه ! ۱۰۰ تومن می خريدنش ، نمی دادمش !! (:
نظرات ()برای ۲۱ ه رمضان
تشيع علوی ، تشيع سرخ است .. تشيع صفوی تشيع سياه .. تشيع علوی تشيع تفکر است .. تشيع صفوی تشيع عزا .. کاش می شد مولا علی رو بهتر و بيشتر و درست تر و فارغ از تمام افسانه سازی ها شناخت .. کاش می شد توی اين دوره و زمونه علی وار و جوونمرد و رودر رو زندگی کرد .. نه تنها دوستدار علی که پيرو و دنباله روی منش علی بود .. کاش .
و
استاد فريدون مالکی ، سلطان رينگ رشته ی فول کنتاکت ، درگذشت . خبر واقعن غم انگيزه و حيرت آور . سال ها قبل بين سال های ۱۶ سالگی تا ۲۱ سالگی شاگردش بودم .. کمربند قهوه ای داشتم ازش و تکنيک مشکی رو هم زده بودم و مونده بود يه مبارزه برای گرفتن مشکی که خوردم به کنکور دانشگاه .. قرار بود فرشاد - داداشش بياد برای تماشی مبارزه - يکی از کلاس هاش رو هم ادره می کردم .. می گفت تکنيک مبارزه ام خوبه و اگه کار کنم به جايی می رسم .. خورد به سال های دانشگاه و ورزش روزانه رو ولش کردم .. يه بار توی کريمخان من رو ديد و گلايه که چرا نميای ورزش .. برخوردش برام عجيب بود .. اون بيشتر از من به فکر من بود .. رفتم و چند ماهی باز حرفه ای کار کردم و بعد دوباره ول کردم .. اون اواخر کمتر خودش با ما لخت می شد .. اين مرد واقعن به معنی واقعی کلمه جوونمرد و ورزشکار و پاک بود .. ظاهرن توی سال های اخير و بعد از فيلم فرار از اردوگاه چند تا فيلم ديگه هم بازی کرده .. هيچ وقت حرفاش رو برای ما چند نفر يادم نمی ره .. هميشه و توی همه ی مسايلی که يه جوون احتياج داره بهمون توصيه می کرد .. هميشه پاک زندگی کردن رو توصيه می کرد .. توی دنيا می شناختنش ، قهرمان کيک بکس رو زده بود توی فينال ۹۲ .. اون وقت خيلی ساده و بدون اطوار از اميريه که خونش بود تا باشگاه سعديان منيريه رو پياده ميومد .. بدون اطوار .. بدون افه های مرسوم قهرمانی .. خوشگل و خوش تیپ بود .. هم خودش و هم دادشش فرشاد - که اونم قهرمان جهانه - .. اون وقت اين قدر افتاده .. امروز بعد از سال ها خيلی اتفاقی حجله ش رو ديدم .. ظاهرن تصادف کرده .. حيف .. حيف .. حيف .. چهار شنبه ، ۴ آبان، مسجد دارالسلام ختمش هست .. روحش شاد ..
نظرات ()
جای شما خيلی خالی ! حالی برديم مبسوط ! ۳ روزی ماشين رو برداشتم و گازش رو گرفتم به سمت تبريز ! سر راه هم خواهر کوچيکه که برای خودش خانومی شده و سال اول پزشکی شده رو برداشتم و رسيديم به تبريز ! تبريز واقعن شهر عشق ه ! شهر های زيادی رو توی ايران گشتم ، شمال هم زياد می ريم .. اما طبيعت آذربايجان محشره ! هر کی دوست داره می تونه اين چند روز تعطيلات رو بره کليبر و به طرف قلعه ی بابک تا زندگی رو حس کنه .. ۳ه روزی مهمون ماه بانوی عزيز بوديم .. برامون سنگ تموم گذاشت .. ۱ سال بيشتر از درسش نمونه اين خانوم .. هيچ چيزی هم مثل اون صبحونه ی سر وقت و چايی داغ و روزنامه های آماده ی مورد علاقه ی من حال نداد بهم .. اين دختر محشره ! .. شب ها هم خب تبريز رو زير و می کرديم .. مرکز خريد های قشنگی داره برای من که عشق خريد لباس ام .. مرکز تفريحی و سنتی های قشنگی هم داره .. کافی شاپ بستنی وحيد جالب تر شده توی اين شب های ماه رمضون و مجتمع رفاهی پتروشيمی تبريز هم با آلاچيق های قشنگش يه کشف بکر بود .. هر چند مديريت مزخرفی داره که صابون من حسابی به تنشون خورد .. (: شبش پيامی هم داشتيم از دوستان حلقه ی رندان خاکستر نشين هوخشتره که من و ماه بانو رو کلی شاد نمود .. از همين جا درودی می فرستيم بی پايان بر دن ويتو ی با معرفت و سيمور با وفا و سلی زيبا و خوش خنده .. .. موقع برگشتن هم رکورد ۵ ساعت تا تهران و جريمه ای که سرعت ما را ۱۷۷ تا قيد کامپيوتری نموده بود و افسر با مرام به دست ما داد تا خودمان مبلغ جريمه رو رويش بنويسيم باعث کمی مزاح و خنده و دانستن اينکه هنوز در اين مملکت افسر آقا هم هست که ارث پدرش رو از تو طلبکار نيست شد و اينکه من هم از صميم قلب به ماه بانو قول دادم حداقل موقع خداحافظی و دور شدن از او اينقدر با سرعت ندوم و عجله نداشته باشم !! ((: .. ياد باد اين روزگاران ياد باد ..
برای حلقه ی رندان : اينم از آپ ديت .. اين به درد تو چه می خوره .. به کار اون چی مياد .. اينا همش جيفه ی دنياست .. بريزين دور اون چه تو وبلاگ شماست ..
نظرات ()
اونقدر حرف نزد تا حرف زدن يادش رفت..گفت بزار هر چی نمی گم رو بنويسم .. بعد ديد حرفی رو که نميشه گفت ، مگه ميشه نوشت ..اونقدر ننوشت تا نوشتن يادش رفت..گفت بزار بهشون فکر کنم .. ولي چيزی رو که نميشه توی يه تيکه کاغذ جمع کرد مگه ميشه توی يه کله جمع کرد.. بعد ديد فکر کردن يادش رفت.. اين بود که شروع کردبه حرف زدن... اينجوری شد که ديگه هم فکر نکرد..،
نظرات ()قــشنــگ یعنــی تعبـــیر عـــاشــقـــانــه ی اشــکـال
ترانه یعنی حافظه ی خاطره های عاشقانه ی انسان
----------------------------------------------------
پری خوانی یعنی تعبیر عاشقانه ی یک عشــق پنهان
سهراب یعنی نوشداروی بی انتهای تنهـایی انســــان
----------------------------------------------------
------------------------------------------------------------
شهر قصه یعنی باران یکریز خـــاطره به اولین نگاه در تــــرانه
سلام ، خداحافظ ! یعنی تو کجایی نازی عشق بی عاشق من
------------------------------------------------------------
نظرات ()
...
سير نمی شوم ز تو ، ای مه جان فــزای مـن
جور مکن ، جفا مکن ، نيست جفا ســزای مـن
با ستــم و جفــا خوشم ، گرچه درون آتشـم
چونکه تو سايه افکنی بر سرم، ای همـای من
درشکنـــــيد کــــوزه را ، پـــاره کنيد مشـک را
جانب بحــــــر می روم ، پــــاک کنيــد راه مـن
آب حيــــات موج زد ، دوش ز صحن خـانه ام
يوسف من فتاد دی ، همچو قمر به چـــاه مـن
چند بزارد اين دلــــــم ، وای دلـم ، خــراب دل
چند بنـــــــــالد اين لبم ، پيـش خيال شاه من
سير نمی شوم ز تو نيست جز ايـن گنــــاه من
ذره به ذره رقص در نعــــره زنان که های مـن
خرمن من اگر بشد غم نخورم ، چـه غم خورم
صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من
سيــر نمی شوم ز تـــو نيست جز اين گناه من
سيـــر مشو ز رحمتـــم ، ای دو جهان پناه من
نظرات ()
سفره ی افطار ما سر کار خيلی جالبه ! هر کی توی طول روز هر چی هوس کرده برای عصر رزرو می کنه و تهيه ميزنه و مياره سر سفره ! - البته با هماهنگی خانوم های محترمشون و بعد از کلی صدا نازک کردن و يواشکی پشت تلفن التماس زدن که : خانم ما اينجا يه چيزی می خوريم و ممکنه شام نتونيم زياد بخوريم و اينا !! و عجيبه که سر سفره که ميرسن و تلفنشون که تموم ميشه صدای همه باز کلفته و ديوار حاشا بلند !! (: - خلاصه حالت خيلی قشنگی داره اين افطار سر پايی ! مخصوصن برای منی که ديگه تصميم گرفتم فقط البته اندکی وزن کم کنم ! ولی خيلی جالب تره که من هنوز عقيده دارم اون آش رشته های افطاری توی ظرف های يه بار مصرف و با تيکه بربری بيات ! توی اون دانشگاه در پيتی که ما می رفتيم خيلی بيشتر خوش ميگذشته !! (: يادش به خير بچه های دانشکده ی مهندسی عمران که الان توی کار هر جا سرت رو می چرخونی يکی از اون ۱۰۰۰ تا وردی عمران ۷۴ رو ميبينی !! که يه گوشه از پايه های مملکت رو روی هوا کرده !!! (: بعدش هم که خونه می رسی يه چرت کوتاه و خب بعدش هوای ناز پاييز و البته هنوز کولر روشن !! و کتاب هات و مجله های فيلمت و دی وی دی هات و اين چند شب آخری که دوباره باز شروع شده اينترنت بازی و وبلاگ خونی .. اين سال آخری که توی خونه ی پدر و مادر هستم .. شروع کردم يه دور ديگه کتاب های قديمی رو خوندن .. روی تخت تک نفره ی خودم چمباتمه نشستن و کتاب های تاريخ و خاطرات رو ورق زدن ! احساس ميکنم از چند ماه ديگه کارای به خونه ی بخت رفتن من به سرعتی طی بشه که ديگه وقتی برای اين کارا نباشه .. خب پس الان دارم استراحت قبل از مسابقه رو می کنم !! (: از چاهار سال ، سه سالش گذشت .. نع ! نمی خوام بگم به همين زودی گذشت ! اتفاقن خيلی هم اذيتم کرد اين فاصله .. يه چيز ديگه اينکه بعد از مدت ها به ياد دوران جوونی ساعت ۳ صبح هست و هنوز توی اينترنت و بی خوابی ! ياد شب های شبکه بازی و بعدش وبلاگ بازی به خير ... ((:
نظرات ()